نویسنده:محسن احمدی
نشر تکا سال انتشار :۱۳۸۸چاپ اول
این کتاب مجموعه شعری است که شاعردر دو بخش غزلیات و اشعار سپید به دست چاپ سپرده است .از ایشان قبلا کتابهای <دنیا به رنگی که من دیده ام> و<میان ماندن ورفتن> <گزئده ادبیات معاصر> <سر دلبران> سایه ای از افتاب> چاپ و منتشر شده است برای ایشان ارزوی موفقیت میکنیم.
نمونه هایی از اشعار:
من هنوز کوچکم
ببین بزرگتر شدی تو،من هنوز کوچکم
برای انکه دل نکنده ام من از عروسکم
برای انکه نان و ذرت مرا کلاغ خورد
و خواب ماند لابلای سبزه ها مترسکم
برای انکه داد میزنم،ولی به گوشتان
نمی رسد صدای ارتعاش های سوتکم
تو دل بریدی از تمام انچه بوده ای و من
هنوز دل سپرده هزار سکه قلکم
دوباره رو به مشرق سیاه چشم های تو
نگاه میبرم،تو نیستی کجاست عینکم
ببخش اگر دیر میرسمگناه کوچکی ست
شما بزرگ می شوید و من هنوز کوچکم
کوچ
کوهستان
برشاخ غزالی می کوچد
و برف بر کمرگاه بلوط پیرمی نشیند
زن ها و زنبیل ها
می ایند و می روند
غزال، گرسنه می ماند
کوهستان می کوچد .
از تمام دیروز ها
این روز ها که چشم هایم
در ابی مضاعف یک لبخند
سیاه شده اند
می خواهم
تمام دیروزها را به تماشا بنشینم
در جستجوی تو
بادی باشم که در یال اسبی
شیهه می افکند
و اسب
بی انکه خم به ابرو بیاورد
تمام جاده ها را گام می شمارند.
«»
ای تمام دیروزها
امروز را بر من ببخش
و فردا را که دیگر نیستم
تنها به ایینه های پیش از این نگاه کن
سایه کشدار پسری
که با تموچین تاتار نوازی کن
و بخارا را
با شیهه اسب های ترکمن درنوردید
با سپاهی از مغول
به غارت نشابوریان دل بست
و زاده شد
در کوه های عصیان
انجا که قومی کوچک
با گوسفندانی
که گرسنگی را در زردی چراگاه ها
مزه می کردند
دور از تاریخی بر بادرفته
جززوزه های گرگ و صدای تفنگ
صدایی نمی شناختند
«»
بادهایی که بیش از این بودند
در ناگهانی وزیدند
و شیراز را از بس که تاریخی است
به تماشا ایستادند
و سپاهان را
به تک با سوارانی گذشتند
خواجو با صدای زنگ شترهاشان
زنده رود را عبور می داد
تا ایلی در گیرودار کوچ
سلام گرسنه گوسفندان
به ییلاق برسانند
«»
بادهایی که پیش از این بودند
در ناگهانی وزیدند
وپدر به ناگزیر
قبیله را
به خیابان های یک شهر فروخت
و عشق امد،مادر شد
ودر یک روز پاییزی
بی انکه دلتنگ ادم های پیش از این باشد
پسری را به میهمانی
نخستین بامدادابان ماه بودن سپرد
و کودک به لهجه
غریب ترین پرندگان عالم گریست
«»
بادها همچنان وزیدند
و دبستان
با شلوار وصله دار و کیف دو بار مصرف
از او جهانگردی کوچک ساخت
که درد نان داشت
و نابرادرانی که به چاهش انداختند
اموخت
از پیراهنش طنابی بسازدو زندگی را
بالا بیاورد
«»
پسری که خیابان خیام را
هزار بار گام شمرد
ودبیرستان سعدی
از نگاه کتاب های چین و چروک خورده اش
یک قفس دایره المعارف زیبایی ساخت
«»
پسری که داد زد
ای شاعر می فروشم
باد شد
ودر تمام رویاها جا ماند
«»
این روزها
پسری که دست های خالی داشت
وچشم هایی که برای
تکه نانی میگریستند
وبا نگاه یک ستاره
گیسوان پریان دریا
به اسمان وصله دارش گره می خورد
در محاق یک لبخند
خواب هایش را
در گرسنگی تعبیر می کند
اما همچنان در اتاق راه می رود
تا ستاره ای
از کهکشان های دور
نانی برایش بیاورد
و خواب ماه پریانیرا
که در افسانه های دریا جامانده اند
«»
تنها ستاره
اواز پرندهایست
که زندگی را دوست می دارد